to minus infinity and below

قبلها اینجا خیلی می‌نوشتم، پاره‌ی تن من بود اینجا، به هر حال، به هر دلیلی آن دوران گذشت، ولی امشب دلم باز هوای نوشتن در اینجا را کرد و خوب خواستم دل خودم را نشکنم. یادتان می‌آید یک بار اینجا به عنوان یک دهه هفتادی دفاع تمام قدی از خودمان کردم؟ هیچی دیگر غلط کرده بودم، امروز در دانشگاه در کلاسی اجبارا با ورودی‌های سال پایینی نشستم، ترسناکند آنها، همه چیز را به شوخی می‌گیرند، اصلا دنیا برایشان شوخی‌ست، این را فکر کنم از آدمهای بزرگتر از خودشان تاثیر گرفته‌اند، خلاصه خدا آینده را به خیر بگذراند، بگذریم.

الان نمی‌دانم آن ۱۰۰ تا وردپرسی که من را فالو می‌کردن هنوز هستند یا نه، یکی از حسرتهای عمرم این بود که چرا اینجا هیچوقت در بین ماها محبوب نشد، چرا از گودر نریختیم اینجا با وجود اینکه پتانسیلش را داشت، چرا چسبیدیم به آن فیسبوک کپک‌زده و آن توییتر گه‌گرفته، از این هم بگذریم، جز حسرت چیزی ندارد. به هر حال از این به بعد باید هر شش ماه هم که شده اینجا بنویسم، اینجا تنها جاییست که در خور احساسات درونی‌ام است.

Advertisements

کجای کارم؟

اینجا خیلی وقت است ننوشته‌ام، قشنگ خاک گرفته و حتم دارم در آن هشتاد و خورده‌ای دنبال کننده‌ی این وبلاگ در وردپرس اگر هنوز چهار پنج نفری باقی مانده باشد که هنوز بخش ریدر سایت را باز می‌کنند با خود می‌گویند این دیگر کیست؟ این را کی فالو کردم؟ 

اینجا برای من ارزش زیادی دارد، به خاطر اینجا بود که اولین بار به من گفتند وبلاگنویس(با اینکه در نظر خودم بیشتر یک نویسنده وبلاگم تا وبلاگنویس واقعی)، اینجا بود که اولین بار یک نفر از نوشتنم تعریف کرد، اینجا بود که اولین بار خوانده شدنش برایم مهم شد، اینجا بود که به سبک نوشتنم رسیدم، خلاصه اینجا جای چندتا از اولین‌های عزیز زندگی‌ام بود.

برای همین نمی‌توانم اینجا را اینطور تحمل کنم، برای همین دوباره شروع می‌کنم به نوشتن در اینجا. این دفعه از یادداشتهای سینمایی خبری نخواهد بود، آنها رفته‌اند به این آدرس که آن بخش از شخصیتم که عاشق سینماست می‌نویسد، این آدرس هم هست که آن بخش شخصیتم که دانشگاه می‌رود و باید چهره‌ای رسمی و شسته‌رفته داشته باشد در رابطه‌ با رشته‌اش می‌نویسد، و اینجا قرار است همیشه خودم نق بزنم.

چطور استار وارز ببینیم؟

سری star wars یا جنگهای ستاره که در ایران به جنگ ستارگان معروف است مجموعا شش فیلم یا بهتر بگویم دو سه‌گانه دارد، سه‌گانه اصلی به که از لحاظ سیر داستان شماره‌های چهارم، پنجم و ششم هستند و قدیمی‌ترند و در سالهای ۱۹۷۷،۱۹۸۰ و ۱۹۸۳ ساخته شده‌اند و سه‌گانه جدیدتر که از لحاظ سیر داستان شماره‌های یک، دو و سه‌اند.واضح‌تر بخواهم بگویم سه‌گانه جدیدتر در واقع از لحاظ داستان پیش‌زمینه‌ی سه‌گانه قدیمی‌ست.

اگر بخواهید مثل من برای اولین بار استار وارز ببینید دو حالت پیش‌ رویتان است، یا اول سه تا جدیدها را ببینید بعد سه تا قدیمترها (بر اساس سیر داستان یا به این ترتیب شماره فیلمها I‌ II III IV V‌ VI) و یا برعکس عمل کنید، اول سه تا قدیمی‌ها را ببینید بعد سه تا جدیدها را (به این ترتیب IV V VI I II III) .

اگر آشنایی کلی با داستان دارید بهتر است به حالت اول عمل کنید، مثلا من به لطف پخش ناقص و مزخرف صداسیما و میم‌های مسخره 9gag از پیچش داستان در آخر اپیزود پنج خبر داشتم و دیگر مثل ملت در دهه هشتاد غافلگیر نمی‌شدم، اما اگر اصلا نمی‌دانید قضیه از چه قرار است طبق حالت دوم اول سه‌گانه قدیمی را ببینید بعد برای این که بفهمید این همه آدم اصلا برای چی به جان هم افتاده‌اند سه‌گانه جدید را تماشا کنید.

آیا اصلا دیدن استار وارز ارزش دارد؟ سه‌گانه قدیمی سه شاهکار کلاسیک‌اند، در زمان خود پیشرو در زمینه جلوه‌های ویژه بوده‌اند و در این زمینه حتی امروز هم تا حدی قابل باورند، سه‌گانه جدید اما نهایتا سه فیلم متوسط‌اند.

سه‌گانه جدید:

(Star Wars: Episode I – The Phantom Menace (1999

(Star Wars: Episode II – Attack of the Clones (2002

(Star Wars: Episode III – Revenge of the Sith (2005

سه‌گانه قدیمی:

(Star Wars: Episode IV – A New Hope (1977

(Star Wars: Episode V – The Empire Strikes Back(1980

(Star Wars: Episode VI – Return of the Jedi (1983

 

ملالی نیست جز سریالهای ترکی

تابستان است دوباره، هوا بشدت گرم است بچه‌های کوچک هم به همان عر زدنهای همیشگی‌شان در کوچه مشغولند، از همانها که ما هم وقتی کوچک بودیم می‌زدیم، فقط اینبار صدای تق تق یک اسباب‌بازی اعصاب خوردکن که پدیده امسال است را چاشنی کرده‌اند امسال. دو تا توپ پلاستیکی سخت است که با نخ به هم وصلند، گویا سالها پیش هم مد بوده.کلا این که چرا ایرانیها گرفتار سرگرمی‌های بدردنخور و یکنواخت می‌شوند باید درباره‌اش تحقیق شود، حیف که جامعه‌شناس نیستم، بگذریم.

هر جا می‌روم از ساعت هشت به بعد تلویزیونها و چشمها را جم و ریور و کوفت و لامیا و چنار و کوزی و سلطان سلیمان قبضه کرده، این ترکها مشکوک‌اند کلا، فکر کنم یک نوع ویروس زامبی کننده قاطی سریالهایشان کرده‌اند، خدا کند به مرحله آدمخواری نرساند ما را و در همین مرحله ریختن آشغال در مغز بطور دسته‌جمعی باقی بماند، سریالهایشان آنقدر چرت است که آزارم می‌دهد، یک مشت آدم که جز حامله شدن،دزدی و پول همدیگر را خوردن و عاشق شدن کار دیگری ندارن در جامعه‌ای که جز دنبال کردن اخبار همان یک مشت آدم در جامعه کار دیگری ندارن را به تصویر می‌کشند فقط، حریم سلطان نوع منحصر بفردی‌ست فقط، به درجه خاصی از چرتی رسیده که یگانه است.

 همین دیگر، تا نصفه‌های شب بیدارم و تا نیمه‌های روز خواب، بیداری هم درازکش جلوی لپتاپ است، اینترنت هم اذیت می‌کند(می‌کنند) و حرف دیگری نیست.

قرمز بود، زنجیرش هم تا مدتی هی از جا در می‌آمد.

اولین و آخرین بار که صاحب دوچرخه شدم چهارم ابتدایی بودم، قبل از آن تجربه‌ام از چیزی که بشود راندش سه‌چرخه دوران دور طفولیت بود. یک روز غروب پدر مرا با موتور به یک دوچرخه‌فروشی برد، بعد از چند دقیقه یک دانه ساده‌ی قرمز رنگ به قیمت پنجاه هزار تومان برایم انتخاب کرد، درست عین کفش خریدنهایم، آخر می‌دانید من چند سال است وارد کفش فروشی که می‌شوم شرط اصلی‌ام برای کفش خریدن اینست که توی پایم برود، سایز پاهایم هم درست بین آدمهای عادی و بسکتبالیستها قرار دارد، ساده‌تر بخواهم بگویم از آدم به دور است، این است که معمولا می‌روم توی مغازه، بزرگترین کفش موجود را درخواست می‌کنم و اگر اندازه بود می‌خرم، دوچرخه خریدنم هم همینطوری بود، رفتیم داخل فروشگاه، به پنج دقیقه نکشید با دوچرخه آمدیم بیرون. آن موقع پنجاه هزار تومن ارزش داشت الان اگر بروید دوچرخه فروشی و بگویید با این پنجاه تومن به من یک دوچرخه بدهید حتی از اینکه اوقات خوشی برایشان ساختید هم تشکر نمی‌کنند چون اینروزها علاوه بر اینکه پنجاه هزار تومان دیگر ارزش ندارد ملت هم اعصاب ندارند.بگذریم.
من از بچگی دراز بودم و به شدت لاغر، و خانواده بشدت نگران این بشدت لاغر بودنم بودند، تا جایی که از یک سنی به بعد دراز شدم و کمی چاق،موقعی که صاحب دوچرخه شدم درازتر از آن بودم که بخواهم چرخ کمکی نصب کنم، قبل از آن هم دوچرخه‌سواری نکرده بودم،به همین دلیل چند روزی پدرم فرمان را نگه می‌داشت و بعد از چند متر ولم می‌کرد به امید اینکه خودم ادامه راه را بروم، من هم هی بعد از چند متر می‌افتادم زمین. تا اینکه پدرم خسته شد، نوبت رسید به مادرم تا مرا در این امر خطیر یاری دهد، آن هم داخل حیاطمان. مادر یک روز کامل همان کار پدرم را داخل حیاط تکرار کرد، او هم خیلی توفیق نداشت، تا اینکه دیگر اعصابش به هم ریخت و مرا که روی دوچرخه بودم به سمت بوته‌های گل داخل حیاتمان هل داد و چند ثانیه‌ای نگهم داشت و فریادزنان گفت یاد می‌گیری یا نه؟ شاید تهدید مادرم بود، شاید هم بالاخره خودم از افتادن خسته شده بودم، در نهایت من هم یاد گرفتم دوچرخه برانم. وقتی یاد گرفتید دوچرخه برانید دیگر آن آدم قبلی نیستید.
در واقع انسانها به دو گروه بزرگ کسانی که بلدند دوچرخه برانند و کسانی که بلد نیستند تقسیم می‌شوند. این که آدمی که می‌تواند دوچرخه براند و آدمی که نمی‌تواند دقیقا چه فرقی با هم دارند را نمی‌توانم دقیقا شرح دهم، اگر خودتان دوچرخه‌سوار باشید می‌فهمید چه می‌گویم، خیلی هم مهم نیست، مهم حس مشترکیست که با هم داریم، حس بادی که موقع دوچرخه راندن به صورتمان خورده، درد زمین خوردنها، پنچر شدنها، حس تنفر از بچه پولداری که یک دوچرخه بهتر دارد و خیلی چیزهای دیگر.

پینوشت: دوچرخه مذکور را سه سال سوار شدم، بعدش گوشه حیات آفتاب خورد و زنگ زد، الان هم نمی‌دانم، یا هنوز گوشه انباریست یا به عنوان آهن قراضه فروخته شده. تنها چیزی که از دوچرخه دارم یک عکس در آلبومم است، داخل آن عکس یک شلوار پوست پیازی رنگ به پایم است که چند روز بعد از گرفتن عکس موقع دوچرخه‌سواری زمین خوردم و از قسمت زانو جر خورد.

اگر کتری زیاد روی گاز بماند تمام آب آن تبخیر می‌شود، اما تا گاز را روشن نکنید امکان ذوب شدنش نیست.

لوزر بودن یعنی چه؟ اگر لوزر کسی است که توانایی این را دارد که شش ساعت در رخت خواب لش کند از آشنایی با شما خوشوقتم* .همین یک مورد فکر می‌کنم پای گواهینامه لوزری بنده را مهر کند. اصلا و ابدا از این که به غایت اینطوری ام غم به دلم راه ندارد، زندگی هم خیلی خوب و خوش می‌گذرد، پاس شدن واحدها هم شکر خدا برای نسل ما حالت نیمه اتوماتیک دارد، خلاصه سیز ز مینت و کارپه دیم را نموده نسل بنده.
برعکس لوزر بودن چیست؟ مثلا آدم لوزر نباشد وینر می‌شود ؟ اصلا آدم چطور می‌تواند از لوزری در بیاید؟ باید برود از این کتابهای چطور در ده دقیقه بیل گیتس را در ماتحتتان فرو کنید یا from infinity to 2mm بخواند؟ برای شش صبح ساعت کوک کند؟ از یک ماه قبل برای امتحان پایان ترم آماده باشد؟ عین من رویای اینکه در آینده تنبلی را کنار می‌گذارد و به یک آدم موفق و مرتب تبدیل می‌شود در سرش نپروراند؟ از این دوستها متاسفانه زیاد دارم، با اینها بیشتر از بیست دقیقه نمی‌توانم صحبت کنم، هی می‌خواهند هر جا که دستشان می‌رسد تخم گیاه مبارزه با لوزری بکارند. همین دیگه امری نبود، فقط خواستیم خیلی لوزر طور اعلام لوزری کنیم.

پشه،خواب، و باقی مسائل

از وقتی آمده‌ام اینجا پشه‌ها گویا مرا دوباره کشف کرده‌اند، قبلا روابطمان خوب بود ولی همین الان بیست تا جای نیش روی دستم است، هر شب هم چند بار بخاطر پشه‌ها از خواب می‌پرم، وزوز پشه واقعا روی اعصابم است، همین دیشب مثلا، چهار پنج بار برای پشه کشتن از خواب پریدم، آخر سر هم شش صبح که آلارم موبایلم زنگ زد و بیدار شدم ناغافل کشتمش، بعد هم خدا لعنت کند مخترع اسنوز را، با اینکه هشت صبح کلاس داشتم دو سه بار به اسنوز پناه بردم و نفهمیدم چه شد که خوابم برد، داشتم یک خواب عجیب غریبی درباره فامیلها می‌دیدم، اینکه چه کسی در خوابم بود خیلی یادم نیست، فقط یادم هست یکیشان یک کار عجیبی می‌کرد همه جز من مشغول به به گفتن بودند، کلا خوابهایم یادم نمی‌ماند، مثلا چندوقت پیش یک خواب ترسناک خیلی خلاقانه دیدم که قشنگ از داخلش یک فیلمنامه در می‌آمد، از خواب که بیدار شدم تصمیم داشتم بنویسمش ولی الان جز اینکه ترسناک بود و خلاقانه هیچی از آن یادم نیست، بگذریم، در ادامه خواب امروز صبح موبایلم در همان عالم رویا زنگ خورد، جای شماره هم نوشته بود مزاحم، همین که خواستم جوابش دهم از خواب پریدم، موبایلم داشت زنگ می‌خورد، رفیقم زنگ زده بود که چرا سر کلاس نیستی مگه خواب موندی ، هیچی دیگر، ده دقیقه طول کشید تا برسم کلاس و چشمم به جمال استاد معارف روشن شود، درسش چیست حالا بماند، این جناب استاد یکبار در یک سخنرانی تاریخی برایم فرمودند چون عالم محدود است و چیز نامحدود در آن نیست پس هر چیزی در این دنیا محدود است، پس نتیجه می‌گیریم اعداد هم محدودند، منتها علم ما به جایی نرسیده که بزرگترین عدد را پیدا کنیم. هنوز هم این جملاتش را نتوانسته‌ام هضم کنم.